سيگار اصل

داستانک

نگاهی به جلد سيگار کرد و گفت:

ـ لطفا اصلشو بدين آقا!

پيرمرد نگاهی به موبايل پسر انداختو گفت:

ـ دود که مارک نداره پسرم، تازه، اصل سلامتيته!

پسر گفت:

اصل آرامشه، مارک‌ام داره!

سيگار اصلشو گرفت و رفت تو يه خيابون فرعی ...

آخرين برگ

داستانک

تنها شده بود، همه دوستاش کوچ کرده بودن،

هيچ قطاری نمی وزيد!،

ايستگاه دلش خالی شده بود

از خش‌خشهای عبور، ...

سايه ای از دور آفتابی شد ...، آخرين برگ زير پای

آخرين عابر خزون کرد ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳