لای تپشها

 

قلبش اومده بود لای دندوناش، خيلی استرس داشت،

 

 ... با خودش گفت: اگه استخدام شم، با اولين حقوقم

 

مامانمو می فرستم مکه، ماهی ۰۰۰/۲۰ تومن هم به

 

خواهر کوچولوم کمک می کنم تا دکتراشو هم بگيره،

 

 و يه دختر فهيم و ناز ...،

 

به دکه رسيد، روزنامه رو قاپيدو باز کرد؛ اسمش نبود،

 

صدای سوت مغزش پيچيد تو پل وجودش! ...،

 

يهو از خواب پريد، ... مامانش، خندون و روزنامه به دست

 

جلو تختش وايساده بود،

 

حالا ديگه قلبش لای تپشهاش بود...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳