پوکه های پوچ

برای خودم

اسلحه رو گذاشت زير گلوش، مخش مث خشاب کلتش

پر‌‌شده بود از پوکه ـ پوچی ـ های مسی، ... شليک کرد،

مث قطره بارون افتاد رو زمين، ... چند لحظه بعد

پسر‌کوچوليش تفنگ اسباب بازيشو از دست کرختش

گرفت ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳