دخترک قالی باف

برای قلب بی فرش دخترکان ترکمن

     هستی!، هستی! دخترم، بيا اينجا مامانی، دخترشو

 نشوند رو پاهاشو و گفت:

     - ببين رنگای اين فرش چقدر قشنگن، خب اگه گفتی

 اين چه رنگيه:

     - سبز

     - آفرين دختر گلم، اين چی؟

     - آبی

     پيشونی دخترشو ماچ کرد، يهو چشمش افتاد به يه

 رگه قرمز رنگ وسط آبی قالی، تعجب کرد:

     - خدايا اين رنگ قرمز وسط آبی چی کار می کنه،

 لابد دخترکی که داشته اين قاليو می بافته اشتباه کرده.

 نه ...، بيشتر فکر کرد ...، اوه خدای من!، اشک،

 چشماشو محاصره کرد، آره، اين رنگ قرمز،طبيعيه، رنگ

 خون سرانگشتان دخترک قالی بافه ...، هستی رو تو

 بغلش گرفت و خيسش کرد زير اشکای زلالش.

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳