اشک پنجره ها

داستانک

      هيچ کس جواب سلامشو نمی داد، بارون اشک پنجره‌ها رو درآورده بود، باز بغض کرد، تب هم روش.

      بدون بستن پنجره ها، آروم بلند شد رفت. بعد رفتنش، يه سلام سبز حک شد تو يکی از پنجره های چتش ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳