در سرزمين سمانه

از سمانه تا آسمان

      وقتی تو مشهد سمانه بهم گفت سلام داداشی، يهو رويای سمانه و بغضهای پاره پاره ام بيدار شد و ...، سلام داداشی سمانه به نازی سلام صبحم تو حرم به امام رضا (ع) بود، به همون پاکی، همون سبزی، همون انتظار، همون ...

      تو مشهد که کنار سمانه بودم انگار تو سرزمين سمانه نفس می کشيدم، قدمهام، تپشهام ...، همه عجين شده بود با قدمها، تپشها و ... سمانه.

      سرزمين سمانه، سرزمين قحطی هوس، سرزمين تنگ بلور ماهی و ذوق سبز پرستو ...

      سرزمين سمانه، سرزمينی که بکارت دوست داشتن، بکرتر می ماند.

      سرزمين سمانه، سرزمين جا گذاشتن قلبها، سرزمين پاکی نگاهها، سرزمين دوباره شدن، سرزمين اعتراف دل، سرزمين کنسرت چشمها.

      سرزمين سمانه، سرزمينی که ابرهايش در حسرت نباريدن بر من و سمانه ماندند، سرزمينی که حتی ثانيه‌ها ميل به خودکشی نداشتند، سرزمين بازتولد، بازانديشيدن، بازآمدن.

      سرزمين سمانه، سرزمين لبخند خدا بود که می‌گفت می توان محبوب همديگر شد که من و سمانه بوديم، شديم و می مانيم.

      ۱۵ مهرماه، گويی سهراب (سپهری) هم می باليد به تولدش در چنين روزی.

      آری سمانه من فقط دوست داشتم نگاهت کنم، کاش تمام وجودم فقط چشم بود.

      بخواب سمانه، آسوده بخواب که سرزمين من آبی از آسمان توست...


 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳