تو هقته دفاع مقدس هستيم، هشت سال عطش، آتش، خون، فتح خون، صيد آسمون ...

      يه داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشتم که تقديم می کنم به سمانه نازنينم که يه آسمون دلتنگشم:

چفيه ريش ريش شده

      سريع صبحونشو خورد تا به موقع به مدرسه برسه، اصلا حوصله سين جيم هاي خانوم ناظمو نداشت

      فضاي كوچه رو عطر پيروزي رزمنده ها پر كرده بود، مردم زير ابر اسپند كوچه، بارون شوق مي ريختن، صداي مارش پيروزي همراه قدمهاش بلندتر مي شد. سر كوچه كه رسيد مثل هميشه، نگاه سنگين، حجب آلود و كشداري رو احساس كرد؛ مهدي، پسر 17 ساله همسايه شون كه سر كوچه مشغول جمع آوري كمكهاي مردمي به جبهه ها بود، ريل نگاه مهدي قطع نمي شد تا وقتي كه اون سوار تاكسي مي شد.

      يه ماهي مي شد كه ديگه از اون نگاههاي نافذ خبري نبود تا اينكه شنيد مهدي هم، داوطلبانه عازم جبهه شده.

      صبح عجيبي بود، احساس عجيبتري داشت، قدمهاش مثل بيد مي لرزيدند….، نگاهي تعقيبش می‌كرد؛

      ـ سمانه خانومسمانه خانوم

      وحشت زده برگشت:

      ـ بله

      ـ مهدي وصيت كرده بود بعد از شهادتش، اينو بديم به شما

      چفيه مهدي بود، بوي خاك مي داد و ريش ريش شده بود، همونطوري كه نگاههاي مهدي با دلش مي كرد… قدم زنان راه مدرسه رو پيش گرفت، ديگه نگران سين جيم هاي خانوم ناظم نبود ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳