بنياد آسمان

براي: ليلا، كه خورشيد را در شب سقوط يافت!

 

شب بخير ليلا!

مي بيني، مي شنوي!؟

دستان و زمزمه هايي را كه

گدايان آسمان مي خوانديش

ندانستي

كه بنياد آسمان بر اين دستانست

و

اين زمزمه ها

خاستگاه ترنم عاشقي!

ليلا!

آسمان را

هواي بوسه بر زمين است

باران را

بهانه اي بيش نيست

ليلا!

ابرهاي كوچيده باز آمدند

اذان باريدن گو!

چاه عاشقي خشك است 

 

معركه عشق

 

در مـعـركــه عـشـق چـون گرفـتـــارم

بــــــزن نـقــبي ورنه بــــــــردارم

گرت بــاشــد ذره اي بـا مــن لـطـفــت

ميـان عـاشـقـان مـنـم كـــه ســردارم

در ازدحـــــام خــواهــش مـژگانـــت

در حـلقـه مدعيـان، مــن نقـطه پـرگارم

سـودي كـنـدم كـــاوش كـان نــگاهـت

مـن كـه با مرهم يــادت هـميشه بيـمارم

تيــر غـمــت شـده از چـله عشـق رهــــا

كجا مي رود، منم كه پيكانش را خريـــدارم

 

  

من و تو

 

من و تو، در وادي شبنم، تبخير تعبير دارد، بيا تا نهراسيم.

من و تو، در جاده آغاز، انتظار تعبير ندارد، بيا تا برويم.

من و تو، در بيابان ابهام، ابر سياه تعبير دارد، بيا تا بذر شويم.

من و تو، در وحشت انديشه ها، سكوت تعبير ندارد، بيا تا فرياد شويم.

من و تو، در مرداب انديشه ها، نيلوفر تعبير دارد، بيا تا بپيچيم

من و تو، در بيداري هجمه ها، تعقل تعبير ندارد، بيا تا خواب شويم.

.من و تو، در انجماد فاصله ها، دل تعبير دارد، بيا تا ذوب شويم.

من و تو، در آبي آتيه ها، زرد تعبير ندارد، بيا تا سبز شويم.

من و تو، در گامهاي ترديد، عبور تعبير دارد، بيا تا راه شويم.

 

 

شهوت انتظار

تقديم به آخرين انتظار

 

باز جمعه اي و غروبي ديگر

و تو كه نيامدي باز

و من فناي اين راز

باور كن، باور كن

مي پوسد

ريشه اميدم

در غروب خلسه زاي خاكدانه ها

نيامدي و من

باختم

در شهوت انتظارم

قمار آدينه را

نيامدي و من

باز هم

مخمور تكرار جمعه شدم

بيا، بيا و بشكن

اين جام تكرر را

ورنه خواهم فروخت ايمانم را

بي تقلب حضورت

در وحشت كفرآلود حرمان

بيا و

نخواهمم دائم المخمور

كه ديگر

ريشه اي نمانده

در گيشه نگاهم

بيا و

سبز كن غروب را

ورنه او هم كافر مي شود

چون من بي ريشه

 

 

زير بارون

 

مي رود دل زير بارون

مي زنه ساز، مثل ناودون 

مي شود سبز، زير بارون

تا نسوزه مثل كاهدون

مي زنه در، به نگاهت

تا كني باز اونو مجنون

مي شينه بست، سر راهت

تا بگن باز، شده حيرون

مي سازه قاب، از صدايت

تا كني باز اونو وـ ي ـ رـ وـ ن

 

 

شب قدر

تقديم به مولا علي (ع)

 

علي گويان را، شب، قدر است امشب

شب افتادگان را، ماه، بدر است امشب

ربنا گويان، آسمان دستان، بيايند، بسايند

ولي جويان را، علي، صدر است امشب

نفس ستيزان، شهد نوشان كجايند

بلاپويان را، جنگ، بدر است امشب

نوردلان، زمين خستان، نخوابند

شفاجويان را، اميد، حيدر است امشب

رها دلان، منتظران، ببينند، بمانند

محراب را، چشم، به در است امشب

 

 

تبخير آفتاب

 

پائيز وصالت دارد كه نزديك مي شود

خزان است كه گويي تكثير مي شود

كوچه هاي مهرت گر كوچ كنند

غربت است كه در دل تصوير مي شود

قدمهايت چو نقش قلم مي زنند

فراق است كه در ياد تحرير مي شود

لبانت، هر آن كه مماس مي خوابند

عقل است كه در دم تحقير مي شود

خنده هايت كه ناگه بيدار مي شوند

خواب است كه در آب تعبير مي شود

مژگانت هر گاه كه شعله مي تابند

هوس است كه در آن تطهير مي شود

چشمانت در دل كه ناز مي كارند

آفتاب است كه گويي تبخير مي شود

ابروانت كه گه كمانگير مي شوند

دل است كه بي شك تسخير مي شود

قطره هاي نگاهت كه بر آسمان مي بارند

وجود است كه برايت تقطير مي شود

گمان دارم كه ديگر رها شده ام

اما، صفايت است كه بر من زنجير مي شود

 

 

آسمونه

 

شكوه نكن از زمونه / هرچند دلت پر خونه

مثل ماهي كه تو حوضه / فكر نكن دنيا زندونه

سياهي روزگار مال عينكته / اما بارون، سپيدي قلبته

پائيز، خزان ديروزته / ببين بهار، چه منتظرته

اگه زندگي واست مشقته / بدون، اين مشق عشقته

مي گي زندگي هر چي بودنه / من مي گم آبي شدنه

مي گي نااميدي هديته / نمي دوني كه نور، كعبته

مي گي اشكات پر ترديده / چون قلمت، تفتيده

دلتو بكن آينه / تا نور بياد توي خونه

دلگير نشو از جاده / مسافرت برمي گرده

دلت اگه غرق نازه / نذار خودشو ببازه

اگه هوات ابريه / فكر نكن نامرديه

خدا توي نگاته / اما ديدنش چه سخته

يادت بمونه فاطمه / كوچ پرنده ها فقط يه عادته

ديگه وقت صلاته / خدا واست علاجه

سرتو بلند كن فاطمه / آسمونه، آسمونه، آسمونه

 

 

گيسوانت را بردار كن

 

لبت را قدح باور كن

لبريز و تب ريز كردنش با من

نگاهت را عشوه ليلي كن

مجنون و معدوم شدنش با من

گيسوانت را بردار كن

آويز و تو تو خوردنش با من

دستانت را سجاده دل كن

مسجود و مسحور شدنش با من

نازت را نوبهار جان كن

شكوفه باران كردنش با من

طره هايت را ميله هاي طرد كن

محبوس و مخلود ماندنش با من

قامتت را بيستون شيرين كن

فرهاد و فرياد شدنش با من

چشمانت را باران ناز كن

صحرا و دريا شدنش با من

نمازت را يزيد نينوا كن

حسين و زينب شدنش با من

وجودت را آسمان شب كن

آبي و آفتابي كردنش با من

عشقت را مستور عاقلان كن

عزيان و اعلي كردنش با من

 

 

ماواي آسمان

 

دلم گرفته

از فرود فريادها

از سكوت پنجره ها

از ركود سجودها

از دود خموديها

از باورهاي نابارور

از خزان وزانها

از كوچ موجها

از مرداب سايه ها

از بي برگي شاخه هاي اميد

بايد بگذرم از فصل خزان

برسم به آن وصل جوان

بايد بدرم اين پرده حيران

بنگرم آن سوي جهان

بايد بشكنم اين حريم زمان

نمانم در اين جهل كلان

بايد ببينم آن روي مهان

تا بپويم چون رهروان

دستم بگيريد و راهم نمائيد

آسمان را ماوايم بخواهيد

 

من اين سقوط را دوست دارم

 

طنابي نمي خواهم

فريادي نخواهم كرد

من اين سقوط را دوست دارم

من در چشمانت افتاده ام

نگاهت را عميق كن

تا جاودان بمانم

 

جاده ات پنچر است

 

جاده احساست چه نمناك است و غمناك

ندانم كه شوسه است يا آسفالت

همي دانم كه نيست اتوبان

مسافرش خواهم شد

هر چند كه جاده ات پنچر است

اما

مقصد دارد

مقصود چطور، دارد!!!!؟؟؟!

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢