تنهايي بارون زده

       بارون امشب، توی ايوون، می کنه جون، مث آزادی تو زندون ...

       امشب هم نمی تونم غمای بزرگ و غريب دلمو به سمانه بگم، اما مطمئنم اونم مث خدا غمامو می بينه ...

امروز، روز آخر دانشكده بود، الآن توی اتاقم (خوابگاه) هستم، داره بارون می‌باره، چه خونسرد و ملايم، انگاری امتحانای پايان ترمش خوب داده؟!

اين داستانو تقديم می کنم به همه بچه هايی که شخصيت بارونو می‌شناسن !

تنهايي بارون زده

برای سمانه عزيزم که مث بارون، آبيه

       قطره های بارون ريل دود سيگارشو خاموش کرد، کلافه بود، حالا اين روز آخری، اون مونده بود و تنهايی بارون زده شو حرفهای نزدش. ديگه مجبور بود گرمای سه ماه تابستونو تحمل کنه با دوش گرفتن هر شبش زير خاطرات سرد با اون بودنش... تن تو ظهر تابستونو به يادم يم آره... قهر تو تلخی زندونو به يادم می آره... من نيازم....

       اول مهر شد، بازم بارون می زد... بارونو دوست داشتی يه روز...، تو دست همه بچه‌های دانشکده شيرينی بود، سيگارشو روشن کرد، يهو جلوش سبز شد، با يه جعبه شيرينی تر، چشماش تر شد و نگاهش خيس، شيرينی نامزديش بود... پک سنگينی به شيرينی زد و دود تلخ سيگارشو حل کرد تو بهتش... سيگارشو گرفت زير بارون تا قطره ها...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳