سمانه تر مي شود بغضهايم، شبها

برای سمانه عزيزم

دلم زمين گير مي شود، شبها

بيدار مي شود، رؤياي سمانه، شبها

عطر ستاره ها مي دهد آسمانم، انگار

زميني مي شود خدا، شبها

تقديم مي كند قلبم تپشها را، گويي

مهتابي تر مي شود صدايش، شبها

غربي تر ساز مي زند خورشيد، اما

شرقي تر مي شود رقصهايم، شبها

دورتر مي روم از مستي سايه ها، اما

سمانه تر مي شود بغضهايم، شبها

اذان بارون

داستان کوتاه کوتاه کوتاه

      آسمون سلانه سلانه مي باريد، برگ ريزوناي پائيز كي چشم بِرات نشسته ، Speaker رو خاموش كرد، پلكاشو رو هم گذاشت، نفس عميقي كشيد، آخيش، اين مقاله هم تموم شد، همه پنجره ها رو بست، Start، Shut Down، OK.

      رفت جلوي آينه،، خُب ! امشب اين تيپ صورتي با آرايش ، يه رُبعي طول كشيد اومد تو خيابون آسمون بُغضيده پائيزي!، انتظار تُردِ برگهاي زرد!، غمزه چراغها!، خواب ماه، بيداري موزائيكهاي آشناي پياده رو! و تَر شدن زير خاطرات ترك خورده!،

      گامهاش اونقدر سبك بود و نرم كه نگاههاي مسموم پير و جواني كه مُدام ورندازش مي كردن، سنگين و سخت؛ دخترهِ جِلْفِ بَزَك كرده

      اما اون چنان آروم و لطيف همقدم بارون بود كه گويي آرامش حاصل از گريه آسمون تو وجودش تكثير مي شد! گوشها و چشمانش چيزي حس نمي كردن جز ساز و رقص بارون رو!

      نگاهي به ساعتش انداخت، فرياد عقربه ها مي گفتن كه وقت برگشتنه! الله اكبر اشهد ان لا اله الا الله انگار، بارون اذان مي گفت، گامهاشو تندتر كرد، مثل بارون. به خونه رسيد پريد تو اتاقش، لباسشو عوض كرد، چادر سفيد، سجاده يادگار مادربزرگ، عطر كربلاي پدربزرگ الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدالله، سحر هميشه با وضو بود.

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳