وقتی سمانه دلش می گيره ...

       وقتی سمانه دلش گرفته، ديگه نه قلبم می تپه نه قلمم، انگاری تمام کلمات وجودم غرق شدن تو خيسی چشمان سمانه ...

       هوای سمانه که ابريه، منم، هوای گريه دارم نه نوشتن، واسه همين اين شعرو که پارسال گفتم تقديم می کنم به وسعت آبی سمانه:

گيسوانت را بردار كن

برای سمانه عزيزم

لبت را قدح باور كن / لبريز و تب ريز كردنش با من

نگاهت را عشوه ليلي كن / مجنون و معدوم شدنش با من

گيسوانت را بردار كن / آويز و تو تو خوردنش با من

دستانت را سجاده دل كن / مسجود و مسحور شدنش با من

نازت را نوبهار جان كن / شكوفه باران كردنش با من

طره هايت را ميله هاي طرد كن / محبوس و مخلود ماندنش با من

قامتت را بيستون شيرين كن / فرهاد و فرياد شدنش با من

چشمانت را باران ناز كن / صحرا و دريا شدنش با من

نمازت را يزيد نينوا كن ‌/ حسين و زينب شدنش با من

وجودت را آسمان شب كن / آبي و آفتابي كردنش با من

عشقت را مستور عاقلان كن / عريان و اعلي كردنش با من

۱۴/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳