داستان کوتاه کوتاه

اذان بارون

 

آسمون سلانه سلانه مي باريد، … برگ ريزوناي پائيز كي چشم برات نشسته …، Speeker رو خاموش كرد، پلكاشو رو هم گذاشت، نفس عميقي كشيد، آخيش، اين مقاله هم تموم شد، همه پنجره ها رو بست، Start، Shut Down، OK.

رفت جلوي آينه،…، خب ! امشب اين تيپ صورتي با آرايش …، يه ربعي طول كشيد… اومد تو خيابون… آسمون بغضيده پائيزي!، انتظار ترد برگهاي زرد!، غمزه چراغها!، خواب ماه، بيداري موزائيكهاي آشناي پياده رو! و تر شدن زير خاطرات ترك خورده!، …

گامهاش اونقدر سبك بود و نرم كه نگاههاي مسموم پير و جواني كه مدام ورندازش مي كردن، سنگين و سخت!؛

… دختره جلف بزك كرده…

اما اون چنان آروم و لطيف همقدم بارون بود كه گويي آرامش حاصل از گريه آسمون تو وجودش تكثير مي شد!

گوشها و چشمانش چيزي حس نمي كردن جز ساز و رقص بارون رو!

نگاهي به ساعتش انداخت، فرياد عقربه ها مي گفتن كه وقت برگشتنه!… الله اكبر… اشهد ان لا اله الا الله… انگار، بارون اذان مي گفت، گامهاشو تندتر كرد، مثل بارون. به خونه رسيد… پريد تو اتاقش، لباسشو عوض كرد، چادر سفيد، سجاده يادگار مادربزرگ، عطر كربلاي پدربزرگ… الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدالله…، سحر هميشه با وضو بود.

 

  نفرت من از جنس عشق شما نيست!

 

دل تو دلش نبود، … اين دفعه دوازدهم بود كه مي‌خواست تصميمش رو عملي كنه، اما نمي تونست، گويي امواج انفجار قلبش، ديوار صوتي زبانش رو شكسته بود و نمي‌تونست حرف بزنه… به هر بدبختي بود خودش رو جمع و جور كرد و رفت طرفش

ـ خانم …، ببخشيد، مي خواستم بگم من خيلي وقته شما رو

دختر، در حالي كه موبايلو تو دستاش جابجا مي كرد، با خونسردي و احترام گفت:

ـ اما آقاي …، من نمي دونم چي بايد بگم؟

پسر كه عرقهاي پيشانيشو تو شيشه هاي رنگي عينك دختر مي ديد، گفت:

ـ فقط يك جواب، يك كلمه

دختر كه حالا سوئيچ ماشين هم تو دستش بود با متانت گفت:

ـ اما آقاي …، نفرت من از جنس عشق شما نيست! و بعد خداحافظي كرد و به سمت پژوي دودي رنگش رفت.

پسر، مات و مبهوت، سيگاري روشن كرد… معني جمله آخر دختر تو دود سيگارش گم شد، مثل آرزوهاش.

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢