زنده كُشِِ مُرده‌پرست

براي همه مُرده ها

       امروز، پنجشنبه، 5 شهريورماه بود. حال و روز چندان خوشي نداشتم، با اينكه سرما خورده بودم و تب داشتم ـ البته فكر مي كنم اين تب، تبِ سمانه ايه نه سرماخوردگي ـ طبق عادت دلم ـ دم غروب ـ رفتم سر مَزار مادربزرگم و اَيضا مزار خودم ـ قضيه قبر خودمو مي تونين از سمانه بپرسين ـ، وقتي داشتم شمعها رو روشن مي كردم ـ اينم بگم كه اين شمعها به نيت سمانه بود ـ خنده تلخي وجودمو گرفته بود، اينكه ما فقط واسه مُرده ها شمع روشن مي كنيم نه زنده ها، چرا واسه تاريكي قبر خودخواهي‌هاي خودمون شمعي حروم نمي كنيم،... آره ديگه ما انسانها زنده كُشِِ مُرده‌پرستيم

        به خونه که اومدم زن داداشم واسم پيتزا درست کرده بود، سمانه هم عاشق پيتزايه، جای سمانه هم خوردم ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳