تركشهاي خيابوني

       امروز، چهارشنبه، 14 مردادماهه. ديشب كه به چين باختيمو چروك شده خواب ملت، بگذريم ، تا حدود ظهر خونه بودمو به مادر و خواهرام كمك كردم تا يه كمي بتكونيم خونه رو! (البته من سعي مي كنم از اون آدمايي نباشم كه هر روز، قلبشونو، خونه تكوني مي كنن!).

       بعد از اون رفتم خيابون تا تيترها ـ بهتره بگم تركشها ـ ي جنجالي روزنامه هاي ورزشي رو ببينم، شايد يكي شون اغفالم كنه كه بخرمش ـ البته روزنامه شرق هميشه منو تور مي كنه،خب شرقي ايم ديگه ـ هر چند چهره تك تك مردم، هر كدومش يه تيتر اول بود

       هوا، گرم، ترافيك، سرد، قيافه ها، تلخ، مانتوها، تنگ، آرايشها، وَق ، اما آسمون آبي بود و خورشيد، زردِ زرد

       عكس اول روزنامه ها رو كه مي ديدم، بغض نيلوفري ايمان و يحيي رسوب می‌كرد تو چِشام كه ديشب پنالتي هاشون به گِل نشست، مطمئنم اين دو ديشب كابوسِ اشك ديدنو به وسعت 195/648/1 كيلومتر مربع، نخوابيده اند!

       …يه تاكسي بوقشو سوهان كرده و مي كشه بر اعصاب مردم اونم به قيمت دو تا مسافر ، اون وَرتَر جمعيتي جوون وشيك پوش، چمباتمه زدن تو آگهي هاي استخدام پشت شيشه مغازه اي، اون يكي هم با پُكهاي سيگارش داره رمان بيكاري رو مي نويسه! نفرين بر بيكاري مرگ بر بيكاري

       خندان، دوان، گرفته، نشسته ، چهره ها و حالات دختر و پسراي كنكوري بود كه چن ساعتي قيد چَتو زده بودنو دنبال رتبه هاشون بودن! خوبه انگار هنوز اميدي هست

       خدا كنه اين انرژيها، تو دانشگاه، آزاد شَن وگرنه، جامعه رو منفجر مي كنن

       هر چي به سطرهاي آخر نزديك تر مي شم، آسوده تر از سطرهاي اول مي شم

       backgrand ذهنم هنوز عطر سمانه رو مي ده

       ببخشيد كه نمي تونم عكس بذارم تو وبلاگم، آخه سايت اسپانسرش رفته مرخصي؟!؟

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳