روزه ابهام

براي خواهر نازنينم سمانه

      مثل جنازه ولو شدم روي صندلي ته ميني بوس، آسمون، مثل احساسم، آبي و بارونيه، اما وجودم، مثل انتظارم، مثل خورشيد، تب كرده و نارنجيه.

       پسركي مهربون در كنارمه و من غرق نامهرباني سمانه! پسرك مدام بيسكوئيت تعارف مي كنه و من دائم آدامسمو بهانه مي كنم

     تك تك ياخته هاي بدنم در برزخند كه كجاي احساسم، طعم منطق نمي‌دهد كه سمانه اينگونه روزه ابهام گرفته است

     پسرك با خواهرش جدول پر مي كند و خالي مي شود جدول من از حروف س م ا ن ه

     آخ سمانه، كاش دانه هاي دلت پيدا بود

     كاش، قدري دلت با من بود

      7/5/83

       18:30

        به سمت گرگان

        توي ميني بوس

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳