آسوده بخواب سمانه

 

سلام سمانه!

      شرم دارم از اينكه دوست خطابت كنم كه اين چهار حرفي مقدس،مثله شده، زير گيوتين بي اعتمادي سلاخكده هايي كه قلبش مي نامند.

      واي از اينكه آنسوي اين پل چهار ستونه، دختري باشد سمين، كه ديگر، مرتدش مي دانند پسرك اين سوي پل را و حلق آويزش مي كنند بر ديرك سين پل.

      آخ سمانه نمي داني، نمي داني كه چه مي كشم از خويش و چون مي نوشم از كيش، نيش!

      بگذريم

      سمانه! بدان كه اين نامه هاي چتي من و تو كه هردومان پاره اشان! كرده ايم، خرمن فرياد سياه كي بورد بر شاليزار مانيتور نيست كه اين، آثار انگشت احساس است كه پمپاژ قلب مي شود در رگهاي ترديدمان

      آري سمانه! مي شود نديده شيفته شد و شنيده، عاشق نشد، می‌شود كوچه هاي آشنايي را با ريسه هاي صفا چراغاني كرد و انتظار پاكشان را، سركوب و حتي ديگر مهتاب شبي هم از آن كوچه عبور نكرد

      ديگر بس است سمانه! بخواب، بگذار چشمانت خواب پائيز بينند و خزان دهند آسمانت را در كوچه هاي تنهايي مان.

      بخواب سمانه! بخواب كه كوله من، سنگين از بيداري توست

      بخواب سمانه! آسوده بخواب

2/5/83

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳