عشق پاك

مريم غرق نگاه عرفان بود، نگاهي پر از ابهامات چروكيده. عمل تمام شد. عرفان از اتاق عمل اومد بيرون و روي صندلي كنار اتاق نشست، مريم هم بلافاصله مثل برق پريد بيرون. عرفان سرشو زنداني كرده بود لاي دستاش و بوي كلنجار تمام فضاي سالنو پر كرده بود. آروم رفت نزديكشو نشست كنارش:

ـ چته عرفان، آخه چرا هيچي نمي گي، بابام ديگه صبرش، طاق شده، يه سالي مي شه، مي دونم دوستم داري، اما چرا رسما نمي آي جلو، منو تو برزخ نذار…، من و تو پزشكيم، آينده مون تامينه…

عرفان آروم سرشو بلند كرد و نگاهشو كوبوند تو نگاه مريم، چشماش مثل شبهاي سرد زمستون، باروني بود:

ـ ببين مريم، عشق، سه آيتم داره؛ تعهد، صميميت و هوس. با اين سه تا مي شه تركيبات مختلفي از عشقو ساخت كه يكي از اونا عشق بدون هوسه يعني فقط تعهد و صميميت، به قول انگليسي ها white love؛ عشق پاك يا عشق سفيد. مي فهمي مريم، توي عشق من به تو هوس جايي نداره، در حالي كه ازدواج، خواه ناخواه، يه بعدش هوسه.

با اين حرفا، آفتاب سردي باريدن گرفت تو وجود مريم، يادش اومد از اون مطلبي كه چند سال پيش تو روزنامه اي خونده بود؛ دختر جووني كه عاشق يكي از فوتباليستهاي معروف كشورش شده بود اما جرات ابراز عشقشو نداشت. واسه همين هرگز تا آخر عمرش ازدواج نكرد تا مبادا به اون فوتباليست خيانت كرده باشه.

مريم با صحبتهاي عرفان، تازه احساس اون دخترو مي فهميد…

مريم و عرفان، سالها تو اون بيمارستان با هم كار كردن، كنارهم اما جدا از هم، با هم اما بدون هم، باهم زندگي مي كردن اما جدا از هم نفس مي كشيدن…

مريم و عرفان، هرگز ازدواج نكردن تا كاغذ سفيد عشقشونو، هوس، خط خطي نكنه.

24/4/83

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳