مادر، تو نمير هرگز

پيشكش به مادرم

نشسته است ترك غروب

و

پر مي كند

فنجان چايش را

از داغي خاطراتش

صداي سلاخي آهن را

مي شنود

كه

زنده اش كرده اند

بر مردگي خاطرات

بوي شاليزار جوانيش

قلقلك مي دهد

دستانش را

كه روزي

حجم خدا بودند

آخ مادر، مادر، مادر

تو

مي روي و مي روي و مي روي

و من

مي مانم و مي مانم و مي مانم

چاي سردش را

مي پاشد

بر شرمندگي خورشيد

خورشيد مي ميرد

اما مادر

تو نمير هرگز

دوشنبه 25/3/83

ساعت 20:00

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳