کلبه خدا

سمانه ام:

دلم واسه سايه گرم چشمات و

سايش سرد شونه هات  تنگيده ...

زير چشمی می پاييدمت، دوس داشتم بدونم

چه حسی داری وقتی بين دو تا داداشيت

قدم می زني، يهو ياد شريعتی افتادم که

به پسرش احسان می گه:

من واسه پرواز دو تا بال بهت نشون می دم؛

يکی ابوذر، ديگری مولانا

حالا تو سمانه، با اين دو بالی که داری (داداشی هات)،

تا کجا دوس داری پرواز کنی؟

راستی سمانه کعبه، کلبه خُداس!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤