chat

داستان کوتاه کوتاه

سريع وارد yahoo messenjer شد، يه سالی می شد

 که به اسم ساناز مخ يه پسر خوش تيپو پولدراو 

ريخته بود تو فرغون و ... :

salam mehran janـ

 salamـ

 emrooz saate 5 roo nimkate joloyeـ

ketaabkhoonehye paarke ... mibinamet

ok, khoobehـ

بعدازظهر يه کت و شلوار شيک پوشيدو

راه افتاد سمت قرار،

قد يه پنالتی زن بازی فينال هيجان داشت

تا اون جوونی رو که يه ساله سر کارش گذاشته، ببينه .

نزديکای قرار که رسيد ديد يه آخوند

روی نيمکت نشسته و مشغول قرآن خوندنه،

 آروم کنارش نشست و سلام کرد؛

... يه ساعتی گذشت و از مهران خبری نشد؛

ـ ببخشيد حاج آقا شما يه جوون خوش تيپو

نديدين بياد اينجا؟

ـ نه چطور مگه؟

بعد سير تا پياز قضيه رو واسش تعريف کرد.

صورت حاج آقا مث برف سفيد شد و گفت:

ـ پس ساناز تويي؟!؟

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳