برو گم شو

تقديم به رجبعلی محبی

داستانی از کيومرث (سيروان) محمدی

دانشجوی کارشناسی ارشد جنگلداری

دانشکده منابع طبيعی ساری

 

پك آخر سيگار تلخ‌تر و پر معناتر از ساير پك‌ها بود. كم‌كم

خميازه عقربه‌هاي ساعت به گوش مي‌رسيد. ديوونش

بود. آخه خيلي دوسش داشت. خواب غليظي چشماشو

رنگين كرده بود ولي خوابش نمي‌برد. با تنشهاي فكری

 زيادي كه داشت بالاخره خوابش برد. ساعت53/8 صبح

چشماشو كه از خستگي ديشب بسيار سنگين شده بود

 به سختي گشود. از اينكه باز به سرويس اول نرسيد

ابدا ناراحت نشد. بعد از كمي كلنجار، با خودش گفت:

امروز بهش مي‌گم.

عقربه‌هاي خسته ساعتش حدود ظهر را نشون مي داد

 كه تو مدرسه ديدش. جلو رفت

ـ سلام

ـ سلام

ـ مي‌خوام بگم كه…. حرفاشو قطع كرد

ـ بله…..؟

ـ دوستت دارم

بي اعتنا به اين خواسته نگاهي بهش كرد و

ـ برو گم شو

اين براش خيلي سخت بود. ازش دور شد بدون اينكه

 بهش توجهي كنه. ولي اون نااميد نشد. روز بعد، اول

 وقت، جلو خانم شيك ديروزي دراومد و بهش گفت:

 خيلي مي‌خوامت

اما متاسفانه تاريخ تكرار شد

ـ برو گم شو.

ديگه واقعا تحمل اين تلخه جواب براي آقاي خوش تيپ

 بسيار سخت‌تر از ديروز بود. خانم شيك بي‌توجه به

 صداي گوش‌خراش خورد شدن يك شخصيت از اون رد

 شد. عرق سردي تمام تن آقاي خوش تيپ رو خيس

 كرد، ولي هنوز اميد كوچكي در انتهاي قلبش مثل چراغ

 راهنمايي كه از دور سوسو مي‌كنه، نفس مي كشيد.

با خودش گفت: خب، شايد اصلا كار من درست نباشه.

 اينكه هر بار تو مدرسه جلوي جمع بهش بگم درست

 نباشه. بهتره كه تلفني بهش بگم. اگه براش توضيح بدم

 شايد حتي براي يه لحظه، به حرفام، به پيشنهادم، فكر

 كنه!!!

شب شانس سوم خودش رو امتحان كرد.

ـ الو

ـ بفرماييد

ـ خوابگاه گم شده

ـ بله،بفرمائيد

ـ طبقه بي انتها، اتاق نرسيده به آخر، با خانم شيك كار

 داشتم.

ـ شما؟

ـ من….من من داداش سربازش هستم.

ـ چند لحظه لطفا

بعد از چند دقيقه خانم شيك گوشي‌رو برداشت.

ـ بله

ـ سلام

ـ شما

ـ من، آقاي خوش تيپم

ـ بازم شما؟ از جون من چي مي‌خواي؟

ـ شما چند لحظه بهم فرصت بدين همه

طبق معمول حرفش‌رو قطع كرد

ـ من باهات كاري ندارم

ـ عاشقتم

ـ برو گم شو

و گوشي رو محكم گذاشت. ديگه راهي براي آقاي خوش

 تيپ نبود. داشت خفه مي‌شد. از تمام صورتش گريه

 مي‌باريد به جز چشماش. آخه چشماش از عطش جمله

 معروف هميشگي خانم شيك پوش مثل مرداب توی

 بيابون كه از شدت گرما مي ميره، خشك شده بود.

شايد حتي اگه گريه هم مي كرد آروم نمي‌شد. سرش

 گيج مي‌رفت. وقتي كه در اتاق رو باز كرد بقيه بچه‌ها

 همه شاد و خوشحال در حال بازي پايه خوابگاه بودند.

 اونا متوجه حال آقاي خوش‌تيپ بودند اما جرات

 نمي‌كردند ازش چيزي بپرسند.

ساكت، مثل يه مرده رو تختش دراز كشيد و سيگار

 ديگري روي لبش نمايان شد. شايد تنها دوستش همون

 سيگار بود چون كمي آرومش مي‌كرد.

يه هفته از اون جريان شب سرد پاييزي گذشته بود. با

 خودش گفت: بهش مي‌گم. آره، تو چشماش نگاه

 مي‌كنم و مي‌گم. چند روز منتظر بود كه بتونه تنها

 باهاش صحبت كنه. بالاخره زير درخت بلندي كه به

 گوشه جدول نزديك ساختمان تكيه داده بود، تنها ديدش.

 جلو رفت.

ـ سلام

ـ سلام

بدون اينكه مجال صحبت به خانم شيك بده

ـ راستش مي‌خواستم از شما خواستگاري كنم. بيام

 خواستگاري؟

خانم شيك پوش با نگاهي پر از تعجب، سوال و صد البته

 خوشحال بدون اينكه حتي يه لحظه فكر كنه!!!!

ـ بيا

آقاي خوش تيپ با نگاهي پر معنا تر از پك آخر سيگار و

 تمام نگاه‌هايي كه تا الان داشته بود،گفت:

برو گمشو 

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

 

پوکه های پوچ

برای خودم

اسلحه رو گذاشت زير گلوش، مخش مث خشاب کلتش

پر‌‌شده بود از پوکه ـ پوچی ـ های مسی، ... شليک کرد،

مث قطره بارون افتاد رو زمين، ... چند لحظه بعد

پسر‌کوچوليش تفنگ اسباب بازيشو از دست کرختش

گرفت ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳

 

شکفته خفته

برای ديدار سومش

تنها اگر هستم، بی کس نباش

ويلان اگر هستم، ويران نباش

طلوع اگر نيستم، غروب نباش

پژمرده اگر هستم، پلاسيده نباش

بی تو اگر هستم، با من باش

گل آلود اگر هستم، باز بارانی باش

تاريک اگر هستم، باريک نباش

فراموش شدنی اگر هستم، به يادآوردنی باش

منجمد اگر هستم، آفتابی باش

مردنی اگر هستم، ماندنی باش

دور اگر هستم، نزديک باش

له اگر هستم، مه باش

غم اگر هستم، نم باش

خاکستری اگر هستم، سپيد باش

عبور اگر نيستم، کوچه باش

بودنی اگر نيستم، شدنی باش

رويا اگر نيستم، حقيقت باش

وسيع اگر نيستم، مسيح باش

مردار اگر هستم، مرداب نباش

غمزده اگر هستم، غمزه باش

خفته اگر هستم، شکفته باش

... اگر نيستم، ... باش

سمانه اگر نيستم، سمانه باش

هما!!! اگر نيستم، طرقبه!!!!!!!! باش

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

 

سيگار خاموش

برای هومن

      پائيزه، ساعت ۵/۶ شبه، ۲ بسته سيگار خريديو دور

 ميدون خزر منتظر سرويس خوابگاهی، سيگاری

 درمی‌آری تا کمی از سردی هوا بکاهی، اما کبريت

 نداری، يکی از دخترای دانشکدهتونو می بينی، ازش

 کبريت می‌خوای، نگاه چپی می کنه بهتونو يه فندک

 فحش، بارتون. تو سرويس می شينين، دو تا خانوم با

 موبايل آن لاين سوار می شن، همه صندلی ها پره، از

 جاتون پا نمی شين، حالا شما بی شعورترين

فوق‌ ليسانس دانشکده‌اين!.

      به خوابگاه می رسين، هنوز ۴ نخ سيگار نکشيدين

 که يه بسته سيگارتون، ۲ در!! می شه، ...، ۱۰ صبح با

صدای خروس کاميونها پا می شين، ۴ تا چايی ـ سيگار

 صبحونه می خورين، ...، استاد راهنما، ای ميل، پرينت،

 چت، ...، به دانشکده می رسين، اينترنت قطعه،

بيل‌ گيتسو فحش می دين، استاد راهنماتون تهرانه،

خودتونو‌ فحش می دين، پرينتر خرابه، بابکو

فحش‌می‌دين!!!، تا‌ ۵ بعدازظهر ۱۰ قرقره! سيگار ۲ دره!!

می کشين، حالا

ديگه مغزتون مه گرفته و آماده رگباره، پس می رين

 دستشويی!!!!، ...، سوار سرويس خانوما می شين،

 خسته اينو رفته!، راننده آهنگ آرين گذاشته، ياد

 پوشاک آرين لی می افتين، بغل دستيتونو جت لی!!!!

 می بينين، علی پهلوان هوای ترکی و انگليسی به

 سرش زده، ياد آزمون تافل سال قبلتون می افتين که ۵/۰

گرفتين ( از ۱۰۰)، جاده شلوغه، نيم ساعت گذشته،

 تازه به پل لجن ـ همون تجن ـ رسيدين، دوست دارين

 دختر جلوييتونو پرت کنين پايين، شد ۳ ربع، مزه رب ۹۵

می آد زير زبونتون، راننده تازه می خواد گازوئيل بزنه، به

 اعتراض نکردن خانوما، اعتراض می کنين، خانومای

 پشت سرتون نمی تونن بوی ادکلونتونو حدس بزنن،

 بنابراين سوال می کنن، می گين ادکلن مگناس!!!.

      حالا ديگه ساعت شيشه، به تايتانيک(خوابگاه)

 می‌رسين، برقا نيست، آب گرم ندارين، شام نگرفتين،

 فردا امتحان دارين، يه هفته‌س حموم نرفتين، سيگارم

 ندارين، ترجيح می دين بخوابين، خواب آلن دلونو

 می‌بينين، فردا صبح بهتون می گن که بورس فرانسه

 قبول شدين، اما آلمانی نمی دونين، صبح که پا

می‌شين می بينين نيستلروی چايی دم کرده ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

 

سردمه، سرد ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

 

دخترک قالی باف

برای قلب بی فرش دخترکان ترکمن

     هستی!، هستی! دخترم، بيا اينجا مامانی، دخترشو

 نشوند رو پاهاشو و گفت:

     - ببين رنگای اين فرش چقدر قشنگن، خب اگه گفتی

 اين چه رنگيه:

     - سبز

     - آفرين دختر گلم، اين چی؟

     - آبی

     پيشونی دخترشو ماچ کرد، يهو چشمش افتاد به يه

 رگه قرمز رنگ وسط آبی قالی، تعجب کرد:

     - خدايا اين رنگ قرمز وسط آبی چی کار می کنه،

 لابد دخترکی که داشته اين قاليو می بافته اشتباه کرده.

 نه ...، بيشتر فکر کرد ...، اوه خدای من!، اشک،

 چشماشو محاصره کرد، آره، اين رنگ قرمز،طبيعيه، رنگ

 خون سرانگشتان دخترک قالی بافه ...، هستی رو تو

 بغلش گرفت و خيسش کرد زير اشکای زلالش.

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

 

 

کمی حوصله کن دل من

برای روز تولدش

اينجا جنگل انتحار است

ديگر نخواهد باريد بارانی

ديگر ابرها

التماس مرگی را

ناله نخواهند کرد

کمی حوصله کن دل من

ديگر

کوير را

نفس نخواهی زد

قد بکش دل من

قد بکش

برای روز تولدت

تکه ابری خريده ام

ببخشيد اگر کادو اش خيس است

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

 

بوته ای بی تاريخ

دلت پاک و پر احساسه، ای فردای نازم

تا روزی که نبضم بزنه، سمانه سازم

سلام سمانه

ديدی زمين خسته زير آوار بارون سبز می شه، منم زير آوار نگاه تو پاک شدم و ...

سمانه حالا که جغرافيای قلبم پيشت جا مونده ـ جا که نه، غصبش کردی ـ نذار خاکستری ابراش سياه بشن، نذار رودخونه های

آرومش سيلابی شن، نذار دهليز دهکدهشو دياليز کنن، نذار تعطيل شه جاده مويرگاش، نذار نقاب بزنن سلولاش، نذار خفه شن

تپشهای تنهائيش، نذار ...

سمانه، دوست دارم فقط بوته ای باشم تو جغرافيای قلبت، بی تاريخ ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳