جون شبنمای پلکام

برای اشکای سمانه

باز دلم هواتو کرده سمانه

دست من نيست

پای دلمه

نگو اين خط پايانمه

که اين

اشک آغازمه

با تو سمانه

غروب

حتی اگه ابری باشه

باز

بارون فردای منه

اگه بری سمانه

می گم اين

فصل پائيزمه

اگه نيای

می گم

خواب زمستونمه

يادت نره سمانه

بعد زمستون

بهاره

بايد بيای

آخه اينجا هنوز

دلی منتظره

جون شبنمای پلکام

بيا سمانه

بيا

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

 

اشکهای بی نم

آهای نمازهای بی خدا

دلم گرفته از شما

آهای پيشانی های هوس

آهای سجده های بی آسمان

بيزارم از خدايتان

آهای گونه های گنديده

بمانيد در حسرت اشکهايتان

چه وحشی است اين قلبتان

با آن کدخدای بی خدايتان

بمانيد در تسخير ناخدايتان

آهای من

گنديده تن

بمان

بمان در حسرت اشکهای بی نم

بمان

 

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳

 

اشک پنجره ها

داستانک

      هيچ کس جواب سلامشو نمی داد، بارون اشک پنجره‌ها رو درآورده بود، باز بغض کرد، تب هم روش.

      بدون بستن پنجره ها، آروم بلند شد رفت. بعد رفتنش، يه سلام سبز حک شد تو يکی از پنجره های چتش ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳

 

خواب خيس

آسمان، موج است

و

دريا، شب

باد، کوچ است

و

 من، کوچک

کوچه ابريست

و

من، تنها

تنهائيم خواب است

خوابم خيس

بيداريم، پاره پاره است

کس نيست

عاقبت باز

همان ابرم

که قبرش آسمان است

 

هر عنوانی که دوست داری بگذار سمانه

چرا آرام نمی گيرد

آلام من

چرا صف کشيده اند

تپشهای يخ زده

در

تب تاريک من

امان از اين

ثانيه های صد ساله

لعنت بر

بی حوصلگی های من

که خسته شده اند از من

نفرين بر سطرهای من

که نفرين می کنند

بر من

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳