تپش ضروريست باز

چه تنها شدم باز

خالی شدم باز

شب شدم انگار باز

دلتنگم باز

مبهم، بی ستاره، پر غم، بيهوده، پر نم باز

گريه ضروريست باز

باران، پشت پنجره نيست باز

مرده شدم انگار باز

تپش ضروريست باز

فاطمه ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

 

در سرزمين سمانه

از سمانه تا آسمان

      وقتی تو مشهد سمانه بهم گفت سلام داداشی، يهو رويای سمانه و بغضهای پاره پاره ام بيدار شد و ...، سلام داداشی سمانه به نازی سلام صبحم تو حرم به امام رضا (ع) بود، به همون پاکی، همون سبزی، همون انتظار، همون ...

      تو مشهد که کنار سمانه بودم انگار تو سرزمين سمانه نفس می کشيدم، قدمهام، تپشهام ...، همه عجين شده بود با قدمها، تپشها و ... سمانه.

      سرزمين سمانه، سرزمين قحطی هوس، سرزمين تنگ بلور ماهی و ذوق سبز پرستو ...

      سرزمين سمانه، سرزمينی که بکارت دوست داشتن، بکرتر می ماند.

      سرزمين سمانه، سرزمين جا گذاشتن قلبها، سرزمين پاکی نگاهها، سرزمين دوباره شدن، سرزمين اعتراف دل، سرزمين کنسرت چشمها.

      سرزمين سمانه، سرزمينی که ابرهايش در حسرت نباريدن بر من و سمانه ماندند، سرزمينی که حتی ثانيه‌ها ميل به خودکشی نداشتند، سرزمين بازتولد، بازانديشيدن، بازآمدن.

      سرزمين سمانه، سرزمين لبخند خدا بود که می‌گفت می توان محبوب همديگر شد که من و سمانه بوديم، شديم و می مانيم.

      ۱۵ مهرماه، گويی سهراب (سپهری) هم می باليد به تولدش در چنين روزی.

      آری سمانه من فقط دوست داشتم نگاهت کنم، کاش تمام وجودم فقط چشم بود.

      بخواب سمانه، آسوده بخواب که سرزمين من آبی از آسمان توست...


 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

 

خودکشی سايه ها

داستانک

وقتی رفتم کنار حوض، سايه ام خودکشی کرد تو آب، نتونستم واسش کاری کنم، کاش آفتاب نبود.

 

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

 

    

  تو هقته دفاع مقدس هستيم، هشت سال عطش، آتش، خون، فتح خون، صيد آسمون ...

      يه داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشتم که تقديم می کنم به سمانه نازنينم که يه آسمون دلتنگشم:

چفيه ريش ريش شده

      سريع صبحونشو خورد تا به موقع به مدرسه برسه، اصلا حوصله سين جيم هاي خانوم ناظمو نداشت

      فضاي كوچه رو عطر پيروزي رزمنده ها پر كرده بود، مردم زير ابر اسپند كوچه، بارون شوق مي ريختن، صداي مارش پيروزي همراه قدمهاش بلندتر مي شد. سر كوچه كه رسيد مثل هميشه، نگاه سنگين، حجب آلود و كشداري رو احساس كرد؛ مهدي، پسر 17 ساله همسايه شون كه سر كوچه مشغول جمع آوري كمكهاي مردمي به جبهه ها بود، ريل نگاه مهدي قطع نمي شد تا وقتي كه اون سوار تاكسي مي شد.

      يه ماهي مي شد كه ديگه از اون نگاههاي نافذ خبري نبود تا اينكه شنيد مهدي هم، داوطلبانه عازم جبهه شده.

      صبح عجيبي بود، احساس عجيبتري داشت، قدمهاش مثل بيد مي لرزيدند….، نگاهي تعقيبش می‌كرد؛

      ـ سمانه خانومسمانه خانوم

      وحشت زده برگشت:

      ـ بله

      ـ مهدي وصيت كرده بود بعد از شهادتش، اينو بديم به شما

      چفيه مهدي بود، بوي خاك مي داد و ريش ريش شده بود، همونطوري كه نگاههاي مهدي با دلش مي كرد… قدم زنان راه مدرسه رو پيش گرفت، ديگه نگران سين جيم هاي خانوم ناظم نبود ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳