فقط يه تابوت کم داشتم ...

      ديشب حالم اصلا خوب نبود؛ مسموميت غذايی و تب و دلتنگی سمانه و انتظار پژمرده يه سلام دادشی و ...، فقط يه تابوت کم داشتم ...

      اما با اين همه ... چون عشق حرم باشد، سهل است بيابانها ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳

 

استعداد سمانه داشتن و پاک ماندن

      بزرگی می گه هيچ چيز به اندازه استعداد، عادلانه بين انسانها تقسيم نشده واسه همين هيچ انسانی نمی گه من کم دارم.

      اما من يه چيز کم دارم؛ استعداد سمانه داشتن و پاک ماندن

      خدايا اين استعدادو بهم عطا کن ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳

 

به بهانه آغاز مهر و مهرورزی

وقت آن شد كه مستان طلب ازسر گيرند

برای سمانه که اشکهای دلمو تبخير می کنه

مستم از جام تهي حيراني / باده نوشيده شده پنهاني

      بالاخره اومد و آورد نوشداروي جهل موقت (تابستان) را!

      آره، رسيد، قافله پائيز از ايلراه تابستون و چه فربه شده اند مهر و آبان و

      آي مخموران دانش! پائيز ناقوس افتادگي است! بياين خزان كنيم انديشه هاي سالك زده را و سبك شويم چون درخت از يرقان نااميديها!

      بياين لبريز كنيم باديه جان را از باده مهر و خيس شيم زير آگاهي آبان.

      بياين پامال كنيم برگهاي ظلمت را و سرمه كشيم كوچه هاي انديشه را با ريسه هاي عبور!

      بياين آفتاب گرمي باشيم در زمهرير ناداني!

      بياين !!!!

      ساقي مهر پايكوبان آمد، ديگه بيداري شب عادتمون نيست، همدم سكوت تنهائي ما تيك تيك ساعتمون نيست.

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

يه دريا سمانه

      ديروز دريا بودم. آبی آبی بود مث سمانه، هر چی موجها بيشتر تو دريا غرق می‌شدن من هم بيشتر تو سمانه غرق می‌شدم.

      دخترکهايی رو شنهای ساحل گل می کشيدنو منو ياد ۱۰۳ گل سمانه می نداختن ... حالا ديگه صدای سياوش قميشی هم موجی ترم!!!!!!!! می کرد ... بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو يادم می آره، حس می کنم پيش منی وقتی که بارون می باره... بارونو دوست داشتی يه روز، بدون چتر و سرپناه ...

      موجها همچنان تو دريا غرق می شدنو من ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳

 

چيزی واسه گفتن ندارم، جز بی سمانگی،

      چيزی واسه گفتن ندارم، جز بی سمانگی، به اندازه انتظار برف سال ديگه دلتنگشم، الان تو دانشکده داره بارون می آد، اما بارونم، آرومم نمی کنه ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

تنهايي بارون زده

       بارون امشب، توی ايوون، می کنه جون، مث آزادی تو زندون ...

       امشب هم نمی تونم غمای بزرگ و غريب دلمو به سمانه بگم، اما مطمئنم اونم مث خدا غمامو می بينه ...

امروز، روز آخر دانشكده بود، الآن توی اتاقم (خوابگاه) هستم، داره بارون می‌باره، چه خونسرد و ملايم، انگاری امتحانای پايان ترمش خوب داده؟!

اين داستانو تقديم می کنم به همه بچه هايی که شخصيت بارونو می‌شناسن !

تنهايي بارون زده

برای سمانه عزيزم که مث بارون، آبيه

       قطره های بارون ريل دود سيگارشو خاموش کرد، کلافه بود، حالا اين روز آخری، اون مونده بود و تنهايی بارون زده شو حرفهای نزدش. ديگه مجبور بود گرمای سه ماه تابستونو تحمل کنه با دوش گرفتن هر شبش زير خاطرات سرد با اون بودنش... تن تو ظهر تابستونو به يادم يم آره... قهر تو تلخی زندونو به يادم می آره... من نيازم....

       اول مهر شد، بازم بارون می زد... بارونو دوست داشتی يه روز...، تو دست همه بچه‌های دانشکده شيرينی بود، سيگارشو روشن کرد، يهو جلوش سبز شد، با يه جعبه شيرينی تر، چشماش تر شد و نگاهش خيس، شيرينی نامزديش بود... پک سنگينی به شيرينی زد و دود تلخ سيگارشو حل کرد تو بهتش... سيگارشو گرفت زير بارون تا قطره ها...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

گُم شدم تو غمت

وقتی پيدا شدم تو نگاهت

گُم شدم تو غمت

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

وجود من، لهيده در وجود تو

       ديشب اردن را با همه كثافتاش شكست داديم؛ اون داوري ناعادلانه، اون فيلمبرداري مغرضانه، اون شاه مغرورشان و ، آفرين بچه ها، آفرين

وجود من، لهيده در وجود تو

براي سمانه كه عادت ندارم به نداشتنش

صداي عشق تو مي آيد

طبل بزرگ

زير پاي چپ

عقل كوچك

زير پاي راست

جاي تو

كنج دهليز چپ

وجود من

لهيده در وجود تو

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

سمانه تر مي شود بغضهايم، شبها

برای سمانه عزيزم

دلم زمين گير مي شود، شبها

بيدار مي شود، رؤياي سمانه، شبها

عطر ستاره ها مي دهد آسمانم، انگار

زميني مي شود خدا، شبها

تقديم مي كند قلبم تپشها را، گويي

مهتابي تر مي شود صدايش، شبها

غربي تر ساز مي زند خورشيد، اما

شرقي تر مي شود رقصهايم، شبها

دورتر مي روم از مستي سايه ها، اما

سمانه تر مي شود بغضهايم، شبها

اذان بارون

داستان کوتاه کوتاه کوتاه

      آسمون سلانه سلانه مي باريد، برگ ريزوناي پائيز كي چشم بِرات نشسته ، Speaker رو خاموش كرد، پلكاشو رو هم گذاشت، نفس عميقي كشيد، آخيش، اين مقاله هم تموم شد، همه پنجره ها رو بست، Start، Shut Down، OK.

      رفت جلوي آينه،، خُب ! امشب اين تيپ صورتي با آرايش ، يه رُبعي طول كشيد اومد تو خيابون آسمون بُغضيده پائيزي!، انتظار تُردِ برگهاي زرد!، غمزه چراغها!، خواب ماه، بيداري موزائيكهاي آشناي پياده رو! و تَر شدن زير خاطرات ترك خورده!،

      گامهاش اونقدر سبك بود و نرم كه نگاههاي مسموم پير و جواني كه مُدام ورندازش مي كردن، سنگين و سخت؛ دخترهِ جِلْفِ بَزَك كرده

      اما اون چنان آروم و لطيف همقدم بارون بود كه گويي آرامش حاصل از گريه آسمون تو وجودش تكثير مي شد! گوشها و چشمانش چيزي حس نمي كردن جز ساز و رقص بارون رو!

      نگاهي به ساعتش انداخت، فرياد عقربه ها مي گفتن كه وقت برگشتنه! الله اكبر اشهد ان لا اله الا الله انگار، بارون اذان مي گفت، گامهاشو تندتر كرد، مثل بارون. به خونه رسيد پريد تو اتاقش، لباسشو عوض كرد، چادر سفيد، سجاده يادگار مادربزرگ، عطر كربلاي پدربزرگ الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدالله، سحر هميشه با وضو بود.

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

 

سمانه يعني

س، يعني سادگي عاشق شدن

م، يعني مِهر يك شاخه گل

ا، يعني انتهاي باران

ن، يعني نمناكي يك چشم تَر

ه، يعني هميشه سمانه

نفرت من از جنس عشق شما نيست!

       اين داستان در دومين جشنواره شعر و ادب دانشگاه هاي منطقه 3 كشور (با شركت دانشجويان گيلان، گلستان، مازندران، سمنان و خراسان) در دي ماه 82، مقام چهارم و لوح تقدير را كسب نمود.

       دل تو دلش نبود، اين دفعه دوازدهم بود كه مي‌خواست تصميمش رو عملي كنه، اما نمي تونست، گويي امواج انفجار قلبش، ديوار صوتي زبانش رو شكسته بود و نمي‌تونست حرفي بزنه به هر بدبختي بود خودش رو جمع و جور كرد و رفت طرفش

       ـ خانم ، ببخشيد، مي خواستم بگم من خيلي وقته شما رو

      دختر، در حالي كه موبايلو تو دستاش جابجا مي كرد، با خونسردي و احترام گفت:

       ـ اما آقاي ، من نمي دونم چي بايد بگم؟

       پسر كه عرقهاي پيشانيشو تو شيشه هاي رنگي عينك دختر مي ديد، گفت:

       ـ فقط يك جواب، يك كلمه

       دختر كه حالا سوئيچ ماشين هم تو دستش بود با متانت گفت:

       ـ اما آقاي ، نفرت من از جنس عشق شما نيست! و بعد خداحافظي كرد و به سمت پژوي دودي رنگش رفت.

       پسر، مات و مبهوت، سيگاري روشن كرد معني جمله آخر دختر تو دود سيگارش گم شد، مثل آرزوهاش

15/6/83

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

وقتی سمانه دلش می گيره ...

       وقتی سمانه دلش گرفته، ديگه نه قلبم می تپه نه قلمم، انگاری تمام کلمات وجودم غرق شدن تو خيسی چشمان سمانه ...

       هوای سمانه که ابريه، منم، هوای گريه دارم نه نوشتن، واسه همين اين شعرو که پارسال گفتم تقديم می کنم به وسعت آبی سمانه:

گيسوانت را بردار كن

برای سمانه عزيزم

لبت را قدح باور كن / لبريز و تب ريز كردنش با من

نگاهت را عشوه ليلي كن / مجنون و معدوم شدنش با من

گيسوانت را بردار كن / آويز و تو تو خوردنش با من

دستانت را سجاده دل كن / مسجود و مسحور شدنش با من

نازت را نوبهار جان كن / شكوفه باران كردنش با من

طره هايت را ميله هاي طرد كن / محبوس و مخلود ماندنش با من

قامتت را بيستون شيرين كن / فرهاد و فرياد شدنش با من

چشمانت را باران ناز كن / صحرا و دريا شدنش با من

نمازت را يزيد نينوا كن ‌/ حسين و زينب شدنش با من

وجودت را آسمان شب كن / آبي و آفتابي كردنش با من

عشقت را مستور عاقلان كن / عريان و اعلي كردنش با من

۱۴/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

فراموشم نكن، سمانه …

اگه ماهي ها، رودخونه رو فراموش مي كنن، تو فراموشم نكن، سمانه

مث برگا، كه شاخه رو فراموش مي كنن، تو فراموشم نكن، سمانه

اگه شب، خورشيدو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

مث باد، كه سرزمينشو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

اگه قناري، قفسشو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

مث بارون، كه ابرا رو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

اگه كاه، سبز موندنو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

مث كوير، كه بارونو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

اگه عاشق، چشماشو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

مث موج، كه ساحلو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

اگه شاعر، كه غزلو فراموش مي كنه، تو فراموشم نكن، سمانه

۱۳/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

مث رنگ ربنا

       سمانه، دلواپس لحظه های با تو بودنم، مث اروند، مث کارون، مث بارون، مث چزابه، مث رنگ ربنا، مث فرياد ضريح، مث امتداد قلب، مث ارتداد دل، مث ...

       امشب می خوام سمانه رو زير قطره های تنهائيم خيس کنم، سمانه‌جان، بدون چتر بخون!

  • بارون، آدما رو پُر مي كنه از ثانيه هاي خيسش!
  • خيلي وقتا، دقايق مثل شقايقن!
  • هَوَس، همون قَفَسه!
  • ازدواج، جاده ايه كه بايد از كوچه پس كوچه هاي آگاهي به اون رسيد!
  • بعضي ها، صرفا فقط فضا اشغال كردن!
  • تا شقايق هست، مرتع نيست!
  • هر كسي، مدير مسوولِ خودشه!
  • ثانيه ها، ترمز ندارن!
  • امروزا، اقتصاد، يكي از آيتمهايِ عشقِ موفقه!
  • اگه به فرصتها سيلي بزنيم، صورت خودمون سُرخ مي شه!
  • هنگام غروب، آرزوها طلوع مي كنن!
  • اگه از عقل مشتق بگيريم، به عشق مي رسيم!
  • جاده رسيدن به خدا، سنگلاخيه!
  • دين، اولش دالّ داره!
  • سعي كنيم تاك خورده، پاك باشيم!
  • اونايي كه به فال قهوه اعتقاد دارن، فقط تلخي قهوه رو مي فهمن!
  • اونايي كه چَت مي كنن، بالاخره چَپ مي كنن!
  • ازدواج، محدوديت نيست، تعهده!
  • سعي كنيم اونقدر عاقل باشيم كه به احساس، اجحاف نشه!
  • خيلي ها، گروه خونشون مَنفيه، اما خيلي بچه مُثبتن!
  • خورشيد، هميشه تَب داره!
  • عشق، تنها علاجش، مبتلا نشدنه!
  • عشق، محصول آگاهيه!
  • مرگ، پشتِ صحنه زندگيه!
  • فول نكنيم تا اُفول نكنيم!
  • جاده، مادرِ انتظاره!
  • دِلي كه راحت مي شكنه، دل نيست، گِلِه!
  • بعضي ها، هر روز قلبشونو، خونه تِكوني مي كنن!
  • حتي آسمون هم لياقت نداره سقفِ عشق باشه!
  • تَب، طَبيبِ عشقه!
  • عشق، دَرمانيه كه در پِيِ درده!
  • بارون، اشكِ خداحافظي از آسمونه!
  • وِتو، يه حقّ ناحقه!
  • بعضي ها، يار نيستن، بارَن!
  • بعضي ها، تو نگاهشون مي نويسن!
  • بارون، سلولهاي خداونده!
  • پروانه يعني پَروا، نَه!
  • خيلي ها، برگ برگِ احساسشون، منطقه!
  • آسمون، چَشمان آبيِ خداونده!
  • عشق، يه فُرصته نه تهديد!
  • خيلي وقتا، خدا اِصرار مي كنه، اما آدما، فقط انكار!
  • خيلي ها، قبل از اينكه در احساسشون، روحِ منطق بِدَمِه، سِقْطِش مي كنن!
  • سعي كنيم خدا رو كودكانه ببينيم!
  • بعضي ها، فقط مي خوان ديده بشن، در حالي كه اصلا نمي بينن!
  • بعضي ها، فقط صرفا، زيبان!
  • بعضي وقتا، آبي ترين رؤياها هم، سبز نمي شن!
  • سيگار، دود كردن ثانيه هايي كه واسه زندگي نيستن!
  • مادر، سمبل مهندسيِ آفرينشِ خداونده!
  • تو هر عشقي، آسمون هست!
۱۱/۶/۸۳
  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

فقط سمانه بمونه

       امشب نمی خوام پنجره ای باز باشه، باد هم نخونه، حتی خدا هم اصرار نکنه ...

       تو اين ثانيه های لعنتی که خيلی ها، قبل از اينکه در احساسشون، روح منطق بدمه، سقطش می کنن، ديگه ...

       نمی خوام پنجره ای باز باشه ... فقط، فقط سمانه بمونه

۱۰/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

علی (ع) که نمی فهميمش

مسيح هم دم از اعجاز می زد / ز بس بيچاره مريم، يا علی گفت

      شب ميلاد علی (ع) است، مردی که در سرزمين بی چشمه خوارج، در نهر تفتيده نهروانيان و عاصی های عمروعاصيان، چشم در چشم چاه، ذلتنگی های تنهائيش را، تنهاتر می کرد.

      می دانی سمانه، گفتن از آنهايی ـ چون علی (ع) ـ که نمی فهميمشان، سخت است، خيلی سخت ...

      اين شعر را تقديم می کنم به ريشه عدالت علی (ع)، تمامی پدران عالم و سمانه عزيزم:

علي گويان را، شب، قدر است امشب

          شب افتادگان را، ماه، بدر است امشب

ربنا گويان، آسمان دستان، بيايند، بسايند

         ولي جويان را، علي، صدر است امشب

نفس ستيزان، شهد نوشان كجايند

              بلاپويان را، جنگ، بدر است امشب

نوردلان، زمين خستان، نخوابند

         شفاجويان را، اميد، حيدر است امشب

رها دلان، منتظران، ببينند، بمانند

          محراب را، چشم، به در است امشب

۹/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳

 

تپشهاي آبي قلب سمانه

      امشب، غم نوشتن ندارم، نمي دانم از نقره رضايي (عليرضا) بنويسم كه زردتر از طلاست يا از برنز كرمي (فرشيد) كه فراتر از كرمش است

      اما دوست دارم از جهان پهلوان تختي بنويسم كه چند شب قبل، تولدش بود. هر گاه نام تختي را مي شنوم، زلزله بوئين زهرا در چشمانم، آوار مي شود و جوانمردي تختي، آواز

     اما بگذاريد از تپشهاي آبي قلب سمانه هم بنويسم ،از شانه هاي گرمش که سر نهادن بر آن، شايد، رويايی بيش نباشد ...

      کاش هميشه تب داشتم، تبی بدون تاب ...

۸/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

 

هادی در باران آمد

      ديشب هادی، در وادی عشق ملت، ساعی بود.

      يادمان باشد حراج مدالهای هادی در زلزله بم ...

      ديشب هادی در باران آمد ... از بارانهای نباريده بم

      می دونم سمانه بيشتر از من واسه هادی دعا کرده

      کاش من و سمانه هم از تبار بارون باشيم

۷/۶/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

زنده كُشِِ مُرده‌پرست

براي همه مُرده ها

       امروز، پنجشنبه، 5 شهريورماه بود. حال و روز چندان خوشي نداشتم، با اينكه سرما خورده بودم و تب داشتم ـ البته فكر مي كنم اين تب، تبِ سمانه ايه نه سرماخوردگي ـ طبق عادت دلم ـ دم غروب ـ رفتم سر مَزار مادربزرگم و اَيضا مزار خودم ـ قضيه قبر خودمو مي تونين از سمانه بپرسين ـ، وقتي داشتم شمعها رو روشن مي كردم ـ اينم بگم كه اين شمعها به نيت سمانه بود ـ خنده تلخي وجودمو گرفته بود، اينكه ما فقط واسه مُرده ها شمع روشن مي كنيم نه زنده ها، چرا واسه تاريكي قبر خودخواهي‌هاي خودمون شمعي حروم نمي كنيم،... آره ديگه ما انسانها زنده كُشِِ مُرده‌پرستيم

        به خونه که اومدم زن داداشم واسم پيتزا درست کرده بود، سمانه هم عاشق پيتزايه، جای سمانه هم خوردم ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

زنده كُشِِ مُرده‌پرست

براي همه مُرده ها

       امروز، پنجشنبه، 5 شهريورماه بود. حال و روز چندان خوشي نداشتم، با اينكه سرما خورده بودم و تب داشتم ـ البته فكر مي كنم اين تب، تبِ سمانه ايه نه سرماخوردگي ـ طبق عادت دلم ـ دم غروب ـ رفتم سر مَزار مادربزرگم و اَيضا مزار خودم ـ قضيه قبر خودمو مي تونين از سمانه بپرسين ـ، وقتي داشتم شمعها رو روشن مي كردم ـ اينم بگم كه اين شمعها به نيت سمانه بود ـ خنده تلخي وجودمو گرفته بود، اينكه ما فقط واسه مُرده ها شمع روشن مي كنيم نه زنده ها، چرا واسه تاريكي قبر خودخواهي‌هاي خودمون شمعي حروم نمي كنيم،... آره ديگه ما انسانها زنده كُشِِ مُرده‌پرستيم

        به خونه که اومدم زن داداشم واسم پيتزا درست کرده بود، سمانه هم عاشق پيتزايه، جای سمانه هم خوردم ...

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

آتن (Athen

غرق آتناي ايران

براي حسين رضا زاده عزيز

امشب، آتن (Athen) غرق آتناي ايران بود.

ياشاسين ايران

ياشاسن حسين

ياشاسين اباالفضل

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

كمي سمانه تر بيا

براي خواهر نيك و نزديكم، سمانه

پُر شده قدحِ انتظارم

از

سايه هاي چشمانت

كمي زودتر بيا

 

خَم شده جاده التماسم

از

تردُد تمرُدهايت

كمي آهسته تر بيا

 

لِه شده مردُمَكهاي دَردَم

زير

غلطكهاي اَبروانت

كمي سبُك تر بيا

 

گيج شده ركعتهاي نمازم

از

الكُلهاي اذانت

كمي كافِرتر بيا

 

خُشك شده بهانه هاي دلم

زير

آفتاب اشكهايت

كمي باراني تر بيا

 

سرد شده تيك تاكهاي قلبم

از

انجماد رگهايت

كمي تَب دارتر بيا

 

گُم شده شعله هاي گلويم

زير

آتش بسّ غَمزه هايت

كمي سمانه تر بيا

3/6/83

23:30

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳