دانشکده منابع طبيعی ساری

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

قلبهايی که جار می زنن، جا می مونن!

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

بام ايران ـ دماوند 

 ابهت در رگهايش جاريست!

عکاس: خودم!!!!!

 

 

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

دانشکده منابع طبيعی ساری ـ سال ۱۳۸۲

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

تدريس به دختران روستايی (دوران سربازی در جهاد کشاورزی شهرستان آق قلا ـ سال ۱۳۸۰)

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۳

 

 

اردوی سد لار

به همراه بچه های نيک کارشناسی ارشد آبخيزداری ۸۲

تيرماه ۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۳

 

چفيه ريش ريش شده

سريع صبحونشو خورد تا به موقع به مدرسه برسه، اصلا حوصله سين جيم هاي خانوم ناظمو نداشت…

فضاي كوچه رو عطر پيروزي رزمنده ها پر كرده بود، مردم زير ابر اسپند كوچه، بارون شوق مي ريختن، صداي مارش پيروزي همراه قدمهاش بلندتر مي شد. سر كوچه كه رسيد مثل هميشه، نگاه سنگين، حجب آلود و كشداري رو احساس كرد؛ مهدي، پسر 17 ساله همسايه شون كه سر كوچه مشغول جمع آوري كمكهاي مردمي به جبهه ها بود، ريل نگاه مهدي قطع نمي شد تا وقتي كه اون سوار تاكسي مي شد…

يه ماهي مي شد كه ديگه از اون نگاههاي نافذ خبري نبود تا اينكه شنيد مهدي هم، داوطلبانه عازم جبهه شده…

صبح عجيبي بود، احساس عجيبتري داشت، قدمهاش مثل بيد مي لرزيدند….، نگاهي تعقيبش مي كرد؛

ـ سمانه خانوم…سمانه خانوم

وحشت زده برگشت:

ـ بله

ـ مهدي وصيت كرده بود بعد از شهادتش، اينو بديم به شما

چفيه مهدي بود، بوي خاك مي داد و ريش ريش شده بود، همونطوري كه نگاههاي مهدي با دلش مي كرد… قدم زنان راه مدرسه رو پيش گرفت، ديگه نگران سين جيم هاي خانوم ناظم نبود

۲۶/۴/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

 

عشق پاك

مريم غرق نگاه عرفان بود، نگاهي پر از ابهامات چروكيده. عمل تمام شد. عرفان از اتاق عمل اومد بيرون و روي صندلي كنار اتاق نشست، مريم هم بلافاصله مثل برق پريد بيرون. عرفان سرشو زنداني كرده بود لاي دستاش و بوي كلنجار تمام فضاي سالنو پر كرده بود. آروم رفت نزديكشو نشست كنارش:

ـ چته عرفان، آخه چرا هيچي نمي گي، بابام ديگه صبرش، طاق شده، يه سالي مي شه، مي دونم دوستم داري، اما چرا رسما نمي آي جلو، منو تو برزخ نذار…، من و تو پزشكيم، آينده مون تامينه…

عرفان آروم سرشو بلند كرد و نگاهشو كوبوند تو نگاه مريم، چشماش مثل شبهاي سرد زمستون، باروني بود:

ـ ببين مريم، عشق، سه آيتم داره؛ تعهد، صميميت و هوس. با اين سه تا مي شه تركيبات مختلفي از عشقو ساخت كه يكي از اونا عشق بدون هوسه يعني فقط تعهد و صميميت، به قول انگليسي ها white love؛ عشق پاك يا عشق سفيد. مي فهمي مريم، توي عشق من به تو هوس جايي نداره، در حالي كه ازدواج، خواه ناخواه، يه بعدش هوسه.

با اين حرفا، آفتاب سردي باريدن گرفت تو وجود مريم، يادش اومد از اون مطلبي كه چند سال پيش تو روزنامه اي خونده بود؛ دختر جووني كه عاشق يكي از فوتباليستهاي معروف كشورش شده بود اما جرات ابراز عشقشو نداشت. واسه همين هرگز تا آخر عمرش ازدواج نكرد تا مبادا به اون فوتباليست خيانت كرده باشه.

مريم با صحبتهاي عرفان، تازه احساس اون دخترو مي فهميد…

مريم و عرفان، سالها تو اون بيمارستان با هم كار كردن، كنارهم اما جدا از هم، با هم اما بدون هم، باهم زندگي مي كردن اما جدا از هم نفس مي كشيدن…

مريم و عرفان، هرگز ازدواج نكردن تا كاغذ سفيد عشقشونو، هوس، خط خطي نكنه.

24/4/83

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳

 

 

تنهاترين خزان

وقتي كه تو خوابي

من، تنهاترين بيدارم

وقتي كه مي خندي

تنهاترين شادم

وقتي كه مي باري

تنهاترين زمينم

وقتي كه مي پرسي

تنهاترين جوابم

وقتي كه مهتابي

تنهاترين شبم

وقتي كه راهي

تنهاترين گامم

وقتي كه روحي

تنهاترين مرگم

وقتي كه تيري

تنهاترين قلبم

وقتي كه نازي

تنهاترين نيازم

وقتي كه روزي

تنهاترين رازم

وقتي كه آبي

تنهاترين گُلَم

وقتي كه دستي

تنهاترين گِلَم

وقتي كه آفتابي

تنهاترين برگم

وقتي كه برگي

تنهاترين درختم

وقتي كه زردي

تنهاترين خزانم

وقتي كه سردي

تنهاترين زمستانم

وقتي كه رقصي

تنهاترين سازم

وقتي كه شمعي

تنهاترين سوزم

وقتي كه عشقي

تنهاترين هوسم

وقتي كه قندي

تنهاترين لبم

وقتي كه درمانی

تنهاترين دردم

وقتي كه پايي

تنهاترين ردم

وقتي كه جفايي

تنهاترين وفايم

وقتي كه نيستي

تنهاترين تنهام

۲۶/۴/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳

 

 اردوی سد لار

 به همراه بچه های نيک کارشناسی ارشد آبخيزداری ۸۲

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳

 

     

  روز آخر دانشکده بود، الآن توی اتاقم (خوابگاه) هستم، داره بارون می باره، چه خونسرد و ملايم، انگاری امتحانای پايان ترمش خوب داده؟!

       اين داستانو تقديم می کنم به همه بچه هايی که شخصيت بارونو می شناسنو ايضا حماقتشو!!!!!!!!!!!!

تنهايی بارون زده

       قطره های بارون ريل دود سيگارشو خاموش کرد، کلافه بود، حالا اين روز آخری، اون مونده بود و تنهايی بارون زده شو حرفهای نزدش. ديگه مجبور بود گرمای سه ماه تابستونو تحمل کنه با دوش گرفتن هر شبش زير خاطرات سرد با اون بودنش... تن تو ظهر تابستونو به يادم يم آره... قهر تو تلخی زندونو به يادم می آره... من نيازم....

       اول مهر شد، بازم بارون می زد... بارونو دوست داشتی يه روز...، تو دست همه بچه‌های دانشکده شيرينی بود، سيگارشو روشن کرد، يهو جلوش سبز شد، با يه جعبه شيرينی تر، چشماش تر شد و نگاهش خيس، شيرينی نامزديش بود... پک سنگينی به شيرينی زد و دود تلخ سيگارشو حل کرد تو بهتش... سيگارشو گرفت زير بارون تا قطره ها...

 تيرماه ۸۳ ـ خوابگاه ساری

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳

 

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

 

گم شدم تو غمت

وقتی پيدا شدم تو نگاهت

گم شدم تو غمت

۹/۴/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳

 

دردهای خاکستری

دردهای خاکستری ام

شعله می کشند

از سکوت سياهت

و اين انتظار ارغوانی ام

چه در خيال دارد

که سنبله گيرد

بر ساقه های ترديدی تو

خدا کند بيدار شود

داس تنهائيم

از رويای خرمن تو

می دانی فاطمه و می دانم

که شب دانايی من

در فصل وصل تو

چه خندان، می گريد

چهارشنبه

۳/۴/۸۳

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

 

ناياب تر از آب

من

ناياب تر از آبم

در كوير چشمانت

و

تو

بي من

چگونه

خفه مي كني

دفعه هاي تنهائيت را

با كه

قسمت مي كني

فانوس ناموست را

جمعه 22/3/83

11:45

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳