موج پلكاي سمانه

من و نغمه هاي عارفانه          خيس شدن زير بارون سمانه

15 مهر، اول آذر، 11 آذر، 13 دي و 26 بهمن؛

يعني پنج تكرار عارفانه،

پنج غسل عاشقانه در چشماي سمانه،

 پنج فال فردا در فنجان قهوه اي چشمان سمانه،

پنج گلبرگ گل سمانه،

پنج حرف اسم سمانه (س، م، ا، ن، ه)،

بُعد پنجم زندگي (طول، عرض، ارتفاع، زمان و سمانه)،

يه مثلث پنج ضلعي!!!، يه هتل پنج ستاره،

يه قلب پنج بطني،

سَمتِ پنجم خدا (شرق، غرب،شمال، جنوب و سمانه)،

 پنج رنگ رنگين كمان سمانه،

 پنجمين ركعت نماز عشاء،

پنجمين فصل زندگی (بهار، تابستان، پائيز، زمستان و سمانه)،

پنجمين الله اكبر ابتداي اذان،

پنجمين اِكران عشق، پنجمين چشم سمانه!!!،

پنجمين ستاره روي دوش!!!، پنجمين نقطه عشق،

پنجمين حرف معرفت، پنجمين كتاب مقدس

(قرآن، تورات، انجيل، زبور و سمانه)، پنجمين رنگ اصلی

 (زرد، آبي، قرمز، سمانه و سمانه)، پنجمين ، و اينكه؛

 پلكاي سمانه از دريا هم موجي‌تره!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

 قطره های تنهائی

بعضي ها، خيلي جرقه مي زنن،

اما هرگز شعله نمي‌شن!

همراه (تلفن)، شخصيت نمي آورد،

همراه شخصيت خود باشيم!

برخي مادران بي سوادن،

اما همه ساله نوبل محبت مي‌گيرن!

عشق رو درست بنويسيم، نه درشت!

خدا يعني به خود آ!

يه ليوان انديشه خيلي باارزش تر از يه بشكه نفته!

دخترهايي كه غليظ آرايش مي كنن،

نقاشي خدا رو خط خطي مي كننن

بعضي مواقع، آدم تو يه قطره نگاه غرق مي شه!

راه آهن، بلندترين نردبان دنياست!

بعضي ها، دلشون عينك مي خواد نه چشمشون!

روز عاشورا، آب تشنه حسين(ع) بود!

خورشيد، كيك تولديه با 6 ميليارد تيكه!

رنگ عشقو بايد از يه نابينا پرسيد!

اونايي كه به آسمون اعتماد ندارن با زمين غريبه ان!

بعضي ها فقط يه استعداد دارن؛ چاق شدن!

سعي كنيم پشت سر منطقمون حركت كنيم

تا مجبور نشيم جلوي احساسمون وايسيم!

عزرائيل از آدمها تعهد مي گيره كه ديگه نفس نكشن!

هر كسي نون قلبشو مي خوره!

پلك نزنيم، نگاهمون سانسور مي شه!

بعضي ها در اعماق دل آدم فرو مي رن،

اما ريشه نمي زنن!

بعضي نگاهها، قلب آدمو شخم مي زنه!

دخترهايي جالبن كه احساس رو در منطقشون حل كردن!

بارون مصنوعي، فرزند نامشروع ابره!

سعي كنيم دير بزرگ شيم، معصوميت زيباست!

به همه دست مي داد تا يكي بهش پا بده!

بعضي ها تو عشق آب تني مي كنن نه شنا!

شب، خورشيد رو مصادره مي كنه!

آسمون وقتي ابرها رو رنده مي كنه

اشكاش جاري مي‌شه!

قلب هميشه از عقل سبقت مي گيره،

چون دائما در حال بوق زدنه!

عشق و هوس مخلوط مي شن ولي محلول، نه!

بعضي ها با موبايل خودشون رو دار مي زنن

(موبايلو مي‌ندازن دور گردنشون)!

واسه رسيدن به انتهاي عشق بايد قاف رو فتح كنيم!

اونايي كه تو چشماشون لنز مي ذارن،

نگاهشون خرده شيشه داره!

اگه قلبي رو نتونستيم فتح كنيم واسش فاتحه نخونيم!

واسه رسيدن به خودمون بايد از خودمون سفر كنيم!

دختر و پسر مكمل همند وگرنه جنس سومي

بايد خلق مي‌شد!

عشق محصول وارستگيه نه وابستگي!

واسه حجيم بودن بايد چند بعدي بشيم!

توبه، دنده عقب زندگيه!

بعضي ها تو خوابگاه تا صبح درس آمار پاس مي كنن!

بعضي ها، عشق و معرفت رو بالا آوردن (قی کردن)!

بعضي ها، حامل عشقن در حالي كه مسافر هوسن!

سرنوشت رو پيشوني نيست، تو مشتمونه!

دل كندن از جان كندن سخت تره!

بعضي ها دلشون مثل الكله، زود مي پره!

عشق نورپسنده، نذاريم بره زير سايه عقل!

غروب جمعه ها دلگيره، چون منجي نيومده، چه بدقوله!

برف، پودر زمين شوئيه!

اگه مي خوايم تواضع كوه رو بفهميم

بايد با غرور فتحش كنيم!

هرگاه به دوراهي ترديد رسيديم،

دل به آسمون سپاريم نه دريا!

وقتی سجده می كنيم، آسمون قيام می کنه!

خيلی وقتا، مطالعه جاده، آموزنده تر از كتابه!

ريش مهم نيست، ريشه مهمه!

اراده، دکمه بازگشت زندگيه و اِفاده، دکمه استُپ اون!

اونايی که خودکشی می کنن،

اعتمادی به عزرائيل ندارن!

عزرائيل، يه متخصص بيهوشيه که مدرکش تقلُبيه!

ماه، هر شب، كابوس خورشيدو می بينه!

زَن يعني ظَنّ!

شب كه مي شه آسمون واسه همه آدما لالايي ميگه!

ساحل از همه موجي تره!

بعضي ها، آرايش نمي كنن، آلايش مي كنن!

قبل از نااميد شدن از جاده، به پاهامون اعتماد كنيم!

بارون، اشك دلتنگي خُداست!

موفقيت، سايه تلاشه!

دانايي، باري بر دوش است!

خدا پارتي ايه كه رشوه هم مي ده!

دوست داشتن و دوست داشته شدن،

هر دو لياقت مي‌خواد و البته معيار!

اَبرو، آبروي آدمه، زياد نازكش نكنيم!

دانستن مثل اسارت مي مونه، هر چي بيشتر بدوني،

بيشتر شكنجه مي شي!

اونايي كه اسم مُستعار دارن،

دوست دارن ديگران بِهِشون دروغ بگن!

Chat، تُرشي اينترنته!

در عشق، بايد شهيد شد، نه معلول يا مفقود!

بعضي ها، هوس مي كنن عاشق بشن!

هَوَس، اشتباهِ زيباي خداونده!

ديوار، با پنجره نَفَس مي كشه!

غرب، تو شرق، غرق مي شه!

شمع، يه اُستوانه اَشكه!

عقل، رو احساس، قيمت مي ذاره، قلب، تاريخ!

آسمون، جاي خدابازيه!

واسه بينا شدن بايد بي نا شد!

خواب، رقصيدن زير ساز شبه!

خيلي ها، لياقت ندارن، خدا داشته باشن!

خورشيد، به قبرستون هم مي تابه!

واسه راه شدن، بايد مثل آسفالت شد،

تَفتيده و پِرِس‌شده!

تِرور، يه اِرور سياسيه!

واسه اراده هاي شخم زده، هميشه بارون هست!

هَوَس، همون قَفَسه!

هر كسي، مدير مسوولِ خودشه!

امروزا، اقتصاد، يكي از آيتمهايِ عشقِ موفقه!

اگه به فرصتها سيلي بزنيم،

صورت خودمون سُرخ مي شه!

دين، اوّلش دالّ داره!

سعي كنيم تاك خورده، پاك باشيم!

اونايي كه چَت مي كنن، بالاخره چَپ مي كنن!

خيلي ها، گروه خونشون مَنفيه، اما خيلي بچه مُثبتن!

خورشيد، هميشه تَب داره!

عشق، تنها علاجش، مبتلا نشدنه!

دِلي كه راحت مي شكنه، دل نيست، گِلِه!

حتي آسمون هم لياقت نداره سقفِ عشق باشه!

تَب، طَبيبِ عشقه!

عشق، دَرمانيه كه در پِيِ درده!

بارون، اشكِ خداحافظي از آسمونه!

وِتو، يه حقّ ناحقه!

بعضي ها، يار نيستن، بارَن!

بعضي ها، فقط يه عدد منفي‌اَن

كه آرزوي صفر شدن دارن!

بعضي ها، تو نگاهشون مي نويسن!

بارون، سلولهاي خداونده!

پروانه يعني پَروا، نَه!

خيلي ها، برگ برگِ احساسشون، منطقه!

آسمون، چَشمان آبيِ خداونده!

عشق، يه فُرصته نه تهديد!

مادر، سمبلِ مهندسيِ آفرينشِ خداونده!

بعضي وقتا، سِلاح هست، اما صَلاح نيست!

خيلي وقتا، خدا اِصرار مي كنه، اما آدما، فقط انكار!

سعي كنيم خدا رو كودكانه ببينيم!

بعضي ها، فقط مي خوان ديده بشن،

در حالي كه اصلا نمي بينن!

بعضي ها، فقط صرفا، زيبان!

آرزو اگه آبي باشه، سبز مي شه!

بعضي ها، چشماشون مسواك مي خواد!

سعي كنيم قبل از خاك شدن، پاك شيم!

چراغ قرمز، هر وقت بِهِم مي رسه،

از خجالت سرخ مي شه!

زندگي رو ورق نزنيم، خط به خط بخونيم!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

بعضی ها، دور خورشيدشون رو سيم خاردار کشيدن!

درياچه وقتی خشک می شه، تيمم می کنه!

کفشهايت را می دزدم

برای سمانه

کفشهای دلت را تمييز کرده ای

تا من

حسودی ام شود

يک روز

کفشهايت را می دزدم

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

نامرد

داستانک

يه ساعتی بود که منتظر بود، اما دختر نيومد،

نفس مه آلودشو خالی کرد تو سرمای

اسفندو رو صندلی سيمانی پارک نوشت:

دخترها نامرد آفريده می شن؟!؟!؟!؟!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

برف پائيزی

بعضی ها، تو حومه قلب آدم زندگی می کنن!

بعضيها، خيلی به دل می شينن،

اما مث برف پائيزی آب می شن!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

عشق پاك

تقديم به م.م

مريم غرق نگاه عرفان بود، نگاهي پر از ابهامات چروكيده.

 عمل تمام شد. عرفان از اتاق عمل اومد بيرون و روی

صندلي كنار اتاق نشست، مريم هم بلافاصله مثل برق

پريد بيرون. عرفان سرشو زنداني كرده بود لاي دستاش و

بوي كلنجار تمام فضاي سالنو پر كرده بود. آروم رفت

نزديكشو نشست كنارش:

ـ چته عرفان، آخه چرا هيچي نمي گي، بابام ديگه

صبرش، طاق شده، يه سالي مي شه، مي دونم

دوستم داري، اما چرا رسما نمي آي جلو، منو تو برزخ

نذار…، من و تو پزشكيم، آينده مون تامينه…

عرفان آروم سرشو بلند كرد و نگاهشو كوبوند تو نگاه

مريم، چشماش مثل شبهاي سرد زمستون، باروني بود:

ـ ببين مريم، عشق، سه آيتم داره؛ تعهد، صميميت و

هوس. با اين سه تا مي شه تركيبات مختلفي از عشقو

ساخت كه يكي از اونا عشق بدون هوسه يعني فقط

تعهد و صميميت، به قول انگليسي ها white love؛

عشق پاك يا عشق سفيد. مي فهمي مريم، توي عشق

من به تو هوس جايي نداره، در حالي كه ازدواج، خواه

ناخواه، يه بعدش هوسه.

با اين حرفا، آفتاب سردي باريدن گرفت تو وجود مريم،

يادش اومد از اون مطلبي كه چند سال پيش تو

روزنامه‌اي خونده بود؛ دختر جووني كه عاشق يكي از

فوتباليستهاي معروف كشورش شده بود اما جرات ابراز

عشقشو نداشت. واسه همين هرگز تا آخر عمرش

ازدواج نكرد تا مبادا به اون فوتباليست خيانت كرده باشه.

مريم با صحبتهاي عرفان،

تازه احساس اون دخترو مي فهميد…

مريم و عرفان، سالها تو اون بيمارستان با هم كار كردن،

كنارهم اما جدا از هم، با هم اما بدون هم، باهم زندگي

مي كردن اما جدا از هم نفس مي كشيدن…

مريم و عرفان، هرگز ازدواج نكردن تا كاغذ سفيد

عشقشونو، هوس، خط خطي نكنه.

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

مهين يا ميهن

داستانک

فرمانده، ماهان و چن تا سرباز ديگه رو آماده کرد واسه

تيربارون يه خائن ...

هوای پادگان سرد و مه آلود بود ....

ماهان از نوک مگسک قلب خائن رو نشونه گرفت ...

خشکش زد... نيمه قلب خودش رو هدف گرفته بود،

آره، مهين بود؛ نامزدش ...

هر دوشون فيزيک اتمی خونده بودن ...

فقط ۱۰ ثانيه وقت داشت تا بين قلب مهين و ميهن

يکی رو انتخاب کنه، ...، شليک کرد ...

تمام اشکاشو گريه کرد، مث بارون ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

سيگار اصل

داستانک

نگاهی به جلد سيگار کرد و گفت:

ـ لطفا اصلشو بدين آقا!

پيرمرد نگاهی به موبايل پسر انداختو گفت:

ـ دود که مارک نداره پسرم، تازه، اصل سلامتيته!

پسر گفت:

اصل آرامشه، مارک‌ام داره!

سيگار اصلشو گرفت و رفت تو يه خيابون فرعی ...

آخرين برگ

داستانک

تنها شده بود، همه دوستاش کوچ کرده بودن،

هيچ قطاری نمی وزيد!،

ايستگاه دلش خالی شده بود

از خش‌خشهای عبور، ...

سايه ای از دور آفتابی شد ...، آخرين برگ زير پای

آخرين عابر خزون کرد ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳