شکست

داستانک

قلبش از چشمام افتاد و شکست!

کاريکلماتور

هر انسانی، قربانی موفقيت خودشه!

آفتاب يعنی off تاب!

پائيز اشکها، بهار دله!

دين؛ دال يا نون!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

 

دختری که چشماش راه پله داشت

داستانک يک کلمه‌ای

بپر!!!!!!!!!

عريان و نيمه عريان

برای حادثه ديدگان سونامی

دخترک، کنار آبی اقيانوس، عروسک به دست و نيمه

 عريان ـ که محصول فقر بود ـ زل زده بود تو چشمای

 دختر سيگار به دست و عريان ـ که محصول هوس بودـ

    ...، ناگهان موجی، هراسان بيدار شد و هر دو را به

 اوج خواب برد؛ يکی در اوج آسمان، ديگری در اوج

 اعماق ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

 

لای تپشها

 

قلبش اومده بود لای دندوناش، خيلی استرس داشت،

 

 ... با خودش گفت: اگه استخدام شم، با اولين حقوقم

 

مامانمو می فرستم مکه، ماهی ۰۰۰/۲۰ تومن هم به

 

خواهر کوچولوم کمک می کنم تا دکتراشو هم بگيره،

 

 و يه دختر فهيم و ناز ...،

 

به دکه رسيد، روزنامه رو قاپيدو باز کرد؛ اسمش نبود،

 

صدای سوت مغزش پيچيد تو پل وجودش! ...،

 

يهو از خواب پريد، ... مامانش، خندون و روزنامه به دست

 

جلو تختش وايساده بود،

 

حالا ديگه قلبش لای تپشهاش بود...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳

 

يه خورشيد ديگه

هر چی خورشيد پائين تر می ره

من

گرمتر می شم

انگاری

يه خورشيد ديگه

می آد بالا

داره چشمامو می زنه

بايد بخوابم

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳

 

۱۸ دی

برای روز تولدش

سلام سمانه:

خوبی؟، اصل حال؟! ۱۸ دی روز باز تولدته! اما من از حالا

 ـ ۱۴ دی ـ به پيشوازش رفته ام!

سمانه!، هميشه مرگ با ۱۸۰ درجه سانتی گراد حرارت

 مقابل تولد ايستاده، اما نه واسه تو.

مقابل تو نه (۹) آسمون تولد با ۱۸۰ درجه سمانه گراد!!

وايساده، می حسی؟!؟!

سمانه!، اول بار که چشمات متولد شدن، يادته؟،

نه، يادت نمی آد، منم همينطور، تولد قلبت چی؟ يادته؟!،

 من که يادمه ...

سمانه!، قلبت، ۰۰۰/۱۸۴/۶۵۳ ثانيه ـ معادل ۲۱ سال ـ

 قبل که متولد شدی، تا حالا ۸۰۰/۸۲۰/۷۳۸ بار تپيده،

هر تپش، يه پرشه، هر پرش، يه آسمون،

آی دختر ‌آسمون فروش، بيشتر بتپ!!!!

سمانه!، تولد، هر لحظه‌س، هر نگاهه، ببين تولد پلکات،

 چه نگاهی آفريده، چه نگاری ...

سمانه!، ببين، نيک ببين، تولد دستاتو،

قدماتو، نفساتو، اشکاتو ...

سمانه!، هر ۱۸ دی، خدا تو سلولات متولد می شه!،

توان حملشو داری؟!، داشته باش ...

سمانه!، ۲۱ شمع، ۲۱ آرزو، ۲۱ دل، ۲۱ فهم، ۲۱ درد،

 ۲۱ دی، ۲۱ ...، رو کيک تولدت بکار، اما فوتشون نکن!

سمانه!، به ناتولدها نينديش تا تولدت آبی شه...

داداشيت

تيترهای سوخته

داستانک

تقديم به هومن لطيفی

يه ساعتی می شد جلوی روزنامه‌ها وايساده بود،

‌فکرکنم تيتر تمام روزنامه ها رو تبر زده بود!!!...

دست تو جيبش ‌کرد،...

 با خودم گفتم لابد می خواد يه کاميون روزنامه

 بخره!! ... از جيبش کبريتی درآورد، سيگاری آتش زد و

 رفت ...، همه تيترها سوختن ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳

 

مردمک پلک آلود

تقديم به همه بچه های دانشکده

مونا، مونا ...، نزديکای سردر دانشکده رسيد بهش ...

ـ سلام مونا جان

ـ سلام سامان جان، خوبی؟

ـ ممنون!، تو بهتری؟!!!

ـ فکراتو کردی مونا ...

ـ ببين سامان، ضربان قلب من با امنيت شغلی،

خونه، ...نمی گم ماشين، موبايل

 و ...، ۷۲ بار در دقيقه می زنه، اما تو هنوز سربازی هم

نرفتی سامان جان؟! تو اين

 شرايط، دقيقه های قلب من، ۷۲۰ ثانيه ايه!!!!

ـ پس محصول اين ۴ سال احساس و ...

مونا پلک آرومی زد و گفت:

شايد اينا فقط يه پلک ۴ ساله بوده ...

بغض سامان تو مردمک پلک آلود نگاه مونا محو شد ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

 

بعضی ها، قلبشون، از تلفن دفتر رياست جمهوری هم

مشغولتره!

چراغ قرمز، هر وقت بهم می رسه، از خجالت سرخ

میشه!

قبل از خاک شدن، پاک شيم!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

 

وزن جلف

دخترک، نااميد ـ مث ترس ذوب برف زمستون ـ ترازوشو

 جمع کرد، حقم داشت، با اين افکار سبک (جلف)، ديگه

وزنی واسه کسی نمی مونه که ...

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

 

بعضی ها چشماشون مسواک می خواد!

 

  
نویسنده : رجبعلي محبي ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳